تبليغاتX
ورق هایی از دفتر شعرم

ورق هایی از دفتر شعرم

غمگین

دنیا و زندگی سهم کیست ؟

دنیا و زندگی سهم کیست ؟

سهم من از این دنیا و زندگی چقدر است ؟

فکر کنم هیچ !

چون کسی نیست جز خودم !

خدایا اینها مال توست.کمی به من هم بده!

خدایا زندگی ای  میخواهم که کسی دنیای من شه.اما کجاست ؟

خدایا تو میدانی کجاست؟

دنیای من بیا که بدجوری دلم برات تنگ است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 13:1 توسط مجتبی |


کی جوابش رامیدونه؟

خدایادوستم داری؟

دوستم داری یاتوهم دوست داشتن زدم؟!

امروزمعلم دینی مون میگفت اگه توزندگی دل کسی رابشکنی یکی هم دل تورا

میشکنه.خیلی فکرکردم،گفتم بایدبفهمم دل کی راشکستم؟

هرچی فکرکردمــــــــــــ چیزی به ذهنم نرسید؛دستم رابالاگرفتم پرسیـــــــــدم:

اگه دل کسی رانشکسته باشیم چی باعث میشه دلمون بشکنه؟

دبیردینی لبخندپرمعنایی زدوگفت:محبـــــــــــــــــت خـــــــــــــــــــــدا!

پوزخندزذم گفتم:محبت؟دوباره تکرارکرد:بــــــــــــــــــله محبت!

گفت:بعضی وقت هاخدامیخوادبنده شوازافتادن توی دره نجات بده جلوی راهش سنگ

مینداره تابرگرده امااون انقدرگرم خودشه که متوجه سنگ هانمیشه انوقت خدامجبور

میشه کوه سنگی جلوی راه بنده محبوبش بزاره تاجلوترنره!کوه سنگ فریادخداست!

که میگه بنده من نـــــــــــــــــــــــــــــــــروخــــــــــــــــــــــــــطرداره!

گفت:بعضی وقت هاهم خداانقدربنده شودوست داره که باسختی هامیخواددرجه اونو

توبهشت بالاببره!اینوبنده وقتی درک میکنه که ازدنیای فانی رهاشده ومیبینه تحمل

غم های فانی ارزش بهشت جاودان وازهمه مهم تررضایت خداراداره.

خــــــــــــــــــــــــــدایعنی تومنودوست داری که جلوی راهم که باسرعت

طی میکردم؛کوه بزرگی گذاشتی که دیگه حتی جاده پیدانیست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 12:52 توسط مجتبی |


کاش میتوانستم

کاش میتوانستم زمان رابه عقب برگردانم

نه برای اینکه مانع رفتن کسانی شوم که رفته اند

برای اینکه به آنهااجازه آمدن ندهم

تاروزی بخواهندبروند.براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 12:50 توسط مجتبی |


وفاي شمع

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 12:8 توسط مجتبی |


صدا كن مرا

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا نشسته ام تا شايد صدايم كني صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 12:7 توسط مجتبی |


حسی ندارم


برای تو می نویسم ، شاید این و تو بخونی

اخه احساسی که داشتم، تو واسم، یعنی همونی

وقتی دیدم که تو رفتی، اتشی شد توی قلبم

به خودم گفتم بسوزو ، نمی دونی که چه کردم

من دیگه حسی ندارم، نه دیگه حالی نمونده

همه حرفای دل من ، مثل سنگ رو دلم مونده

بقضی که خاموش نمیشه

وقتی تورو به یاد میاره

....

امیدوارم خوشتون امده باشه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:57 توسط مجتبی |


اگر روزی

   Hareketli romantik resim

اگرروزی دلت لبریز غـم بود      گذارت برمـــزار کهنـــه ام بود

بگو این  جوان خفته درخاک      یه روز عاشق و دیوانه ام بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 11:7 توسط مجتبی |


دیدی غزلی سرود؟!

عاشق شده بود

دیدی غزلی سرود؟!
                                                                 عاشق شده بود
انگار خودش نبود
                                                                 عاشق شده بود
آواره ی شبها شده بود
                                                                 عاشق شده بود

 بیننده ی آسمان بیکران شب ها شده بود
                                                                عاشق شده بود
همدمش ستاره بودند
                                                                عاشق شده بود
باران همه چیزش شده بود
                                                                عاشق شده بود 

                              افتاد، شکست، زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود
                                                               عاشق شده بود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 10:55 توسط مجتبی |


همراه باد


من بادبادک کوچکی بودم  در دست کودکی بازیگوش

دلم میخواست رها شوم بروم پیش خدا ،برسم به آسمان

بروم به کهکشان ،عاشق شوم و دوست بدارند مرا

کودک بازیگوش تا حواسش پرت شد

 باد پاییزی وزید من رها گشتم

کودک اما گریان !

اشک میریخت، شده بود هراسان

در پی من می دوید !

به نخ آویزان هرگز نرسید

 ومن غرق شادی بودم

رویای رهایی در سرم بود

آرام آرام راه پر پیچ و خمی بود در آسمان

هیچکس تنهاییم را حس نکرد

پرنده در پی پرواز خود بود

ستاره در پی نیاز خود بود

آسمان محو تماشای زمین

حس عشق من را هرگز ندید...

خسته و درمانده بودم سیلی باد وزان گونه هایم را سرخ میکرد

من در پی خوشبختی آواره ی آسمان بودم

ولی افسوس

آنچنان مغرور بودم

که نفهمیدم

کودک بازیگوش با وجود من چه خوشبخت و شاد بود

گاهی تودلیل خوشبختی که باشی

گر بتوانی لبخندی بر لب کسی بپاشی

حس زیبای تولدی دوباره

اینها همه خوشبختیست

دلی که با تو آرام و قرار  میگیرد...

باد تندی وزید

 نخ به دست کودک دیگر رسید

 شاد گشت

آری خوشبختی را باید بر لبان کودک شیرین زبان دید

و من احساس بودن کردم

شادی کودک به من حس آزادی و عشق هدیه کرد

ومن رها در عشق کودک گشته ام ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 12:28 توسط مجتبی |


حرف دل

گاهی می اندیشم ،چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم،همین مرابس که کوچه ای داشته باشم وباران....

وانسان هایی درزندگیم باشند که زلال ترازباران اند.....

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 12:25 توسط مجتبی |


تبريك ويژه روز مادر براي مادر مهربون

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی تو، صبوری!

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده ی تو ،دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه ی تو، بیداری !

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن او که

نوازشگر همه ی سالهای دلتنگی تو بود!


روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

[تصویر: 1275425830_15010_62d13a7ce7.jpg]

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 18:1 توسط مجتبی |


بنام آن خدایی که یک فرشته بنام مادر


بنام آن خدایی که یک فرشته از فرشته های خود را برای ما انسانها داد تا با آن آرام گیریم [تصویر: %DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%20%D8%B2%D8%A7%D8%B1.jpg] مادرم ای مهربان ترین معبودم بعد از خدا ای عزیزی که شبها برایم تاصیح بیداری وای گلی که قطرات شبنم چشمانت برای ماست م ا د ر م ای آنکه (م):تواز محبت و (ا):تو از اشک های بی امان برای مشکلات من و (د):توازدردهای روزگارو (ر):از راستی و درستی و رحم دلیست و (م):آخرت هم از ماه بودن و آسمانی بودن وجود توست این بچه ی حقیر تو تورا از جان هم بیشتر دوست میدارد فرشته ی دنیای من منا بخاطر تمام کم لطفی هایم ببخش دست هایم در اینجا خالیست و فقط میتوانم با نوشتن در اینجا جبران کنم لطف هایت را و با خیال خود میبوسم دست هایت را خدایا تو میدانی با تو عاشقم و با مادرم آرام [b] پس ای عشقم آرمشم را ازم نگیر من بعد از تو به او محتاجم

[تصویر: i9dn40ybn6obb3dtx7r.jpg]
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 9:47 توسط مجتبی |


چقدر دوست دارم....!!!


وقتی نمی دونم کدوم حرفتو باید باور کنم ؟

 

وقتی نمی تونم بازی سرنوشت  رو ازرنگ چشمات تشخیص بدم؟

 

وقتی حس می کنم سیب عشقمو گاز زدی و اون و بهم پس دادی؟

 

یا حتی گرمی دستات و از دستای خودم نمی تونم جدا کنم؟

          

                                 خجالت می کشم که بگم

که بگم.....

 

                                                                                  چقدر دوست دارم....!!!



اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 9:18 توسط مجتبی |


تقویم عشق


کاش

قلبم درد تنهایی نداشت

سینه ام هرگز پریشانی نداشت

کاش

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش

می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ساعت 8:59 توسط مجتبی |


زندگی ................

زندگی یعنی!!!!

زندگی بافتن یک قالیست


نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی


نقشه را اوست که تعیین کرده


 تو در این بین فقط می بافی


نقشه را خوب ببین!


نکند آخر کار قالیه زندگیت را نخرند

25141854

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 8:18 توسط مجتبی |


روزگار بی رحم

 قصه ی تلخ ترانم بی تو از سکوت و مرگه

  قصه ی شروع پاییز قصه ی بارون و برگه

 شاید این تقدیره من بود که به روزگار ببازم

 قصه ی سکوت عشق و توی تنهایی بسازم

 روزگارم بی ترحم بین ما فاصله انداخت

 پر پروازو بهت داد واسه ی من قفسی ساخت

 رفتیو غرور چشمام بیتو بی صدا شکست

 با غروب تلخ چشمات بغض لحظه هام شکست

غم سنگین جدایی دلمو دیوونه کرده

 غربت ثانیه هامو اسیره ضمونه کرده

با نگاه من غریبه روزارو بیتو شمردم

  بی نفس های تو هم من آرزومه جون سپردن..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 8:16 توسط مجتبی |


آهای مسافر خسته من

آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل من. میبینی که من نیز مثل تو خسته ام ، میبینی که من نیز مثل تو با غمها نشسته ام. آهای مسافر خسته من ، عاشق دل شکسته ات شده ام ، ببین مرا که محو نگاه زیبایت شده ام.

مسافر خسته من (شعر عاشقانه به همراه دکلمه)

من اینجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ایم ، تا اینجا هم اگر نفسی است برای هم زنده ایم. من برای تو میشکنم و تو برای من ، راه راست بی فایده است ، تقلب میکنیم تا زندگی مات شود در این دایره غم… آهای مسافر خسته من ، شب آمده و باز هم یاد تو در دلم ، ستاره ها خاموش ، من مانده ام و وجودم که در حسرت است ، در حسرت یک آغوش …. آغوشی که لذتش تنها با تو است ، دنیا خواب است ، کاش بودی که بیداری ام تا سحر عادت است. آهای مسافر خسته من ،کجا میروی ، جایی نداری برای رفتن ، همه جا ماندنیست ، جز اینجا که نمیتوانیم بمانیم برای هم…. شعر غم میخوانم و اشک در چشمانت ، غم برای یک لحظه رود درمان میشود آن درد حال پریشانت. من برای تو فدا میشوم و تو برای من ، همه وجودم فدایت ، تو آرام بمان تا خیالش راحت شود دل من.. آهای سرنوشت ، با ما هم؟ ما که در زندگی به ناحق باختیم و چیزی نگفتیم،  در آتش عشق سوختیم و باز هم سکوت کردیم ،  با غمها همنشین بودیم و با حسرت نشستیم ، هر چه رفتیم، آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستیم! رفتیم و رفتیم تا آخر راه ، آخرش پیدا نشد و ما نشستیم چشم به راه… آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار در دستان من … میبینی که تا اینجا هم با تو ماندم، گفته بودم تا آخرش ، آخر قصه  را هم برایت خواندم….

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 8:13 توسط مجتبی |


گذر لحظه ها

وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 18:0 توسط مجتبی |


نمی دانم چه می خواهم بگویم

 

 

S A L I J O O N

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست


نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد


گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است

سیه داروی زهرآگین اندوه


فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ

که می کوبد سر شوریده بر سنگ


سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد

شرنگ خشمش از نیش جگر سوز


پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی ‌افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

Image By salijoon.ws

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:48 توسط مجتبی |


یک لحظه .

 

S A L I J O O N
یک لحظه ... زندگی تو از دست می رود

وقتی کسی که هستی تو هست می رود


شاید که اندکی بنشیند کنار تو

اما کسی که بار ِ سفر بست می رود


آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش

چون طفلی از کنار تو با دست می رود


رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود


S A L I J O O N

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:44 توسط مجتبی |


غروبا ميون هفته ، بر سر قبر يه عاشق



غروبا ميون هفته ، بر سر قبر يه عاشق
يه جوون مياد ميذاره ، گلهاي سرخ شقايق
بي صدا مشكنه بغضش ، روي سنگ قبر دلدار
اشك مي ريزه از دو چشمش ، مثل بارون وقت ديدار
زير لب با گريه مي گه ، مهربونم بي وفايي
رفتي و نيستي بدوني ، چه جگر سوزه جدايي
آخه من تو رو مي خواستم ، اون نجيب و خوب و پاك
اون صداي مهربون ، نه سكوت سرد خاك
تويي كه نگاه پاكت ، مرهم زخم دلم بود
ديدنت حتي يه لحظه ، راه حل مشكلم بود
تو كه ريشه كردي با من ، توي خاك بي قراري
تو كه گفتي با جدايي ، هيچ ميونه اي نداري
پس چرا تنهام گذاشتي ، توي اين فصل سياهي
تو عزيزتريتي اما ، يه رفيق نيمه راهي
داغ رفتنت عزيزم ، خط كشيد رو بودن من
رفتي و ديگه چه فايده ، ناله و ضجه و شيون
تو سفر كردي به خورشيد ، رفتي اونور دقايق
منو جا گذاشتي اينجا ، با دلي خسته و عاشق
نمي خوام بي تو بمونم ، زندگي بي تو حرومه
تو كه پيش من نباشي ، همه چي برام تمومه
عاشق خسته و تنها ، سر گذاشت رو خاك نمناك
گفت : جگر گوشه ي عشقو ، دادمش دست تو اي خاك
نذاري تنها بمونه ، همدم چشم سياش باش
شونه كن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش ، نتونست دووم بياره
پا كشيد از آسمون و جاشو داد به يك ستاره
اون جوون داغ ديده ، با دلي شكسته از غم
بوسه زد به خاك يار و دور شد آهسته و كم كم
وقتي چند قدم كه دور شد ، دوباره گريه رو سر داد
رو شو برگردوند و داد زد ، به خدا نميري از ياد ...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:15 توسط مجتبی |


خدایا

خدایا از این بنده هات نا امید شدم
دستمو بگیر خودتم نا امیدم نکن

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:12 توسط مجتبی |


یکی از سکوت صدایم کرد

یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست . این صدای تنهایی بود که غم را برایم هدیه آورده بود . او چه میدا نست که غم من تنهایی ست نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ، در سکوت تنها می ماندم ای سکوت ! صدایم کن . تنها تو از صدای دلم آگاهی و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی ست . غم من آن است


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:46 توسط مجتبی |


دلیل تنهاییم

        

دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم
وقتی محبت کردم و تنها شدم،
وقتی دوست داشتم و تنها ماندم...
 
دانستم;

باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:33 توسط مجتبی |


می روم که جون .

  می روم که جون ببازم حماسه ای بسازم

می رم که تا قیامت به عشق تو بنازم کاشکی که عاشقم بشی نور حقایقم بشی تو این همه گل عزیزم گل شقایقم بشی اون روزای قشنگمون نگو که یادت نمی یاد برگای پاییزی عشق یکی یکی رفته به باد شکسته از غم چشات دلی که مث یک کوهه به دور از تو شبای من همش تکرار اندوهه.........


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 7:7 توسط مجتبی |